زندگی در پیش رو

دهان چو بستی از این سوی، آن طرف بگشا

چهارشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۳۷ ب.ظ

سکوت خوشایند. شاید اسمش رو بشه گذاشت سکوت خوشایند. هر آدمی توی زندگیش روزهایی رو از سر می گذرونه که دچار سکوت می شه. سکوت براومده از روزهای سخت. سکوت حاصل از آرامش، وقتی به تطمئن القلوب دلت نزدیکی. اما گاهی هم براومده از هردوئه. بر اومده از آمیختگی توأمان رنج و آرامش. وقتی که خوبی، ولی خوب نیستی. نه که خوب نبودن آزارت نده. اما، آزارت نمی ده. به خاطر طمأنینه ی همراه بی قراری. فرض بگیرم این آیه رو. "همراه" هر سختی آسانیست. 

سکوت می تونه ناخوشایند باشه. می تونه آزاردهنده باشه. می تونه اجباری باشه. که پشتش هر لحظه دلت بخواهد که فریاد بزنی. همراه باشه با کینه و نفرت. همراه باشه با حسرت. انگار که تحمیل شده باشه. هرچند که خودت انتخابش کرده باشی. هرچند که لحظه ای دلت نخواد برای آدم های زندگی ات زبون باز کنی. اما نمی شه اعماق قلبت رو نادیده بگیری از اینکه چقدر تشنه بودی برای اینکه کسی باشه تا با اطمینان بشکنی اش. لذتی توی این سکوت نیست. انگار یک جور دندون روی جگر گذاشتنه.

اما، یک جایی توی قدم برداشتن هایت در زندگی می رسی به سکوت خوشایند. دیر و زود داره. حتی سوخت و سوز هم داره. اتفاقا فکر می کنم باید اون سوخت و سوزها رو از سر گذرونده باشی تا قدردان این سکوت باشی. تا همه ی دعا و نیاز و تلاشت بشود برای از دست ندادنش. تا مدام دور و نزدیک نشی نسبتِ بهش. حالا این بار بهش ایمان پیدا کرده ای. اذیتت نمی کنه. حسرتی نداره. تحمیل شده نیست. فهمیده ای که آدم ها چقدر نیاز دارن تا به دست بیاورندش توی عمر کوتاهه ی این دنیا. تا برسند بهش. از کجا میاد؟ گمون من اینه. خدا با وجود همه ی کله شق بازی ها و بچگی ها و روبرگردوندن ها، با وجود همه ی به در و دیوار قفس کوبیدن ها، حواسش روی آدم باقی می مونه. دستش رو شونه های آدم باقی می مونه. ما، یا دیر می فهمیم یا زود. یا ناقص می فهمیم یا کامل. یا یک باره می فهمیم یا پله پله. و در نهایت همراهش می شیم. قدم بر می داریم و حواسمون به تقلب هایی که بهمون می رسونه هست. حواسمون به اتفاقات زندگی هست که نمی تونن بی حکمت باشن. و دوباره از نو پیدایش می کنیم. خودش رو، و سکوت هدیه کرده اش رو. اینجاس که اگه دردی اصابت کرد، اگه باری روی دوشت افتاد، قرار نیست جار بزنی. قرار نیست همه بفهمندت. قرار نیست روبرگردون بشی از آدم ها برای اینکه نیستن و نمی شنوندت. اون سکوت و طمأنینه، از عوض شدن تکیه گاهت میاد. از درک اینکه همه اش لازمه برایت. چه نتیجه ی اشتباهات خودت باشن، چه به عنوان امتحان های زندگی که واردش شده باشی.اگر شکستنی هم در کار باشه،جا و مکانش فرق کرده دیگه. هرکسی، جای خودش رو پیدا می کنه. یکی سر نمازش. یکی سر قبر پسرشهیدش. یکی دم طلوع صبحِ ایستاده کنار راینش... این سکوت و تو دار بودن خوشاینده. همراه با یک صبر امیدوارانه که مدام می گه لاتقنطوا من رحمة الله. عمق می بخشه به آدم؛ و کیفیت. 

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۹۴/۰۶/۰۴
  • ۳۲۱ نمایش
  • ریحانه

نظرات (۳)

من دلم لک زده برای گرگ و میش یک سفر با تو که مهیا نشد. دلم لک زده برای سکوت‌ها و کوتاه و بلندگفتن‌هامان...آهنگ‌هامان اصلن. ریحان؟
پاسخ:
یه روزی، میون تموم آبی های مسجد جامع یزد، یا اون وقتی که در پشتی مسجد رو باز می کنیم و دنیا می شه کوچه پس کوچه های خشتی، سکوت ها و کوتاه و بلند گفتن هامون رو، دوباره تجربه می کنیم.
یه روزی، میون سبز و آبی های دشت، میون سرخ و زرد و آبی های دریا، دوباره تجربشون می کنیم.
 تو دلت رو از این روزا سرپا بیرون بیار. خدا دعاهای منو واسه تو مستجاب کنه... 

جواب یکی از سوالامو اینجا پیدا کردم
مرسی ریحانه
چه بوی وضعیت سفید می داد اینجا
بعدهم  اینکه : آخه تغلب دخترم؟
پاسخ:
اون روزی که کنارت نشسته بودم طاهره، تا مدت ها با خودم می گفتم از آرامش و طمأنینه ی تو؛ و امنیت خاطر حضورت.
و حالا هم، مرسی از حضورت اینجا. با یادی از وضعیت که... که...

و اینکه وای ببخشید مرا، تقلب. منظورت همین بود دیگه؟ :))
ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ اﻭﻥ ﺳﻜﺎﻧﺲ اﺯ ﻛﺮﺧﻪ ﺗﺎ ﺭاﻳﻦ, ﺳﻜﺎﻧﺲ ﻣﻨﻢ ﻫﺴﺖ? 
و اﻳﻨﻜﻪ ﻳﺠﺎﻱ ﺩﻳﮕﺸﻢ ﻫﺴﺖ ﺑﻴﻦ ﻛﻠﻲ ﺟﺎﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ و ﻳﻮاﺷﻜﻲ ﻛﻪ ﺩاﺭﻩ ﺗﻠﻔﻨﻲ ﺑﺎ ﺯﻧﺶ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﻧﻪ و ﺑﻬﺶ ﻣﻴﮕﻪ ﻣﻦ ﺯﻭﺩﺗﺮ اﺯ ﺗﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻤﺶ... 
ﺑﻌﺪ اﻭ ﭘﺬﻳﺮﺵ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻫﺴﺖ ... ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﺶ...ﺧﻴﻠﻲ ﺯﻭﺩﺗﺮ اﺯ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ اﻭ ﻳﺎ اﻭﻫﺎ ﻣﻴﺒﻴﻨﻨﺶ. ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻓﻘﻄ ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﭼﻴﻪ, ﻳﺎﺩﺗﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﻱ ﺗﺨﺖ ﺑﺎ ﺳﺮ ﺗﻘﺮﻳﺒﻦ ﻛﭽﻞ و ﺩاﺷﺖ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ. ﻳﺎﺩﺗﻪ? :)
پاسخ:
فکر کن یادم نباشه... یه باری، اون بار اولی که تو اینستا بودم، نوشته بودم که در برابر یه سری خاطرات، سکوت و لبخنده که رو لبم می شینه. گفته بودم برام مهم ترتیبشه. اینکه از تلخی و غمگین بودنش رسیده ام به سکوت در برابرش، و حالا از اون سکوت رسیده ام به لبخند. لبخندی که مطمئنن مثل لبخندهایی که اگه قرار بود از اول باشن، نیست. حالا اینکه خیلی اولیه اس. اونم در برابر یه سری خاطرات مشخص. اووووه باید نذارم که برسه به خاطره. باید روی تخت باشم و بخندم. حتی اگه بعدش سرفه امونم رو ببره.
نرگس، گاهی فرای پذیرندگیه. خیلی فراتر از اون.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی