زندگی در پیش رو

و کل حی سالک سبیلی

يكشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۳۰ ق.ظ

یک صبح شهریوری، چشم هایم رو باز کردم، خیلی زودتر از موعد همیشگی، و فهمیدم هنوز می شه زنده بود. هنوز می شه نور طلوع خورشید رو دید. هنوز می شه اصابت درد رو دید و چگونگی خراش برداشتن و فرو رفتن و داخل مغز استخوان شدنش رو دید و زنده موند و چشم باز کرد و جان سالم به در برد.

یادم رفته بود به چند روزِ قبلش، وقتی تنها پناه نوشتنی که پیدا کرده بودم نت موبایل بود و ثبت کرده بودم "یک روزی هم یاد می گیریم که عاشق هر اون اتفاق و تجربه ای باشیم که با درد، درد حاصل از تراشیدن ها و اصطکاک های مدام، درنهایت، صیقل یافته مان می کنند و زیبا. و نه خراشیده و زشت." و حالا می دیدم که چه عشق مردافکنی. هفت خان رستم رو باید گذرونده باشی تا قدم در راه این عاشقی بگذاری. 

شب قبلش، شب قبل از چشم باز کردن به هنگام طلوع و آنی که فهمیده بودم هنوز نفسی می آید، شده بودم بچه ای که بزرگتری به صلاحش کاری کرده و حالا، زار بچه درآمده. با بندبند وجودم می فهمیدم که اون بزرگتر راه بلد، مطمئنا به خاطر خودم این کار رو با من کرده و اتفاقا حالا، خودش هم کنارم نشسته و گریه می کند همراه من. با گریه می گوید همه اش به خاطر خودت بود، اما تو گریه کن. تو از لحظه ی اصابت اندوه گریه کن. خودم بغلت می کنم. دستم روی شونه هاته. خودم تنهایت نمی ذارم. اما ریحانه، باید این کار رو می کردم. تو رو اونقدری قوی دیده بودم که اینطور ببرمت جلو.که بدون اینکه حواست باشه، جلویت رو گرفته باشم و حالا، لحظه ی روبرو شدن و به خوردِ جان رفتن درد کارِ من، فرا رسیده باشه. جوابم این بود که، می دونم...باید که بدونم... فقط هنوز شک دارم. هنوز شک دارم که رسیده بودم به این مرحله؟ رسیده بودم تا خورد و خمیر نشوم؟ تا توانم باقی بمونه روزی همه ی تیکه هایم رو جمع کنم و بلند بشم؟ دستت رو روی شونه هام نگه دار. شونه هایت رو بهم قرض بده، تا یک دل سیر سرم رو بگذارم و گریه کنم. تا که یک دل سیر، مرغ سحر بخوانم و  از این تنگ و تاری بیرون بیایم. بعد از تمام بغض های پشت سکوتم، بی هیچ کینه ای. بی هیچ نفرتی. با بندبند وجود پرنیاز و بی چیزم به سمت تو. تنها مأمن من. تنها پناه من. 

بعدِ باز کردن چشم ها، یادم آمده بود تا دوباره با خودم تکرار کنم: صبور و سخت و سربه زیر و سربلند باش. یک بار ، دوبار ، سه بار، بارها و بارها... تا نوری بر خودت بتابانی. تا نوری بر تو بتابد.

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۹۴/۰۶/۲۲
  • ۲۷۵ نمایش
  • ریحانه

نظرات (۳)

  • علیرضا ******
  • +
    .....
    درد آدمو بزرگ میکنه
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی