زندگی در پیش رو

مرداب

۱۵
شهریور

همچو آن صیاد ناکامی که هرشب خسته و غمگین

تورش اندر دست

هیچش اندر تور

می‌سپارد راه خود را، دور

تا حصار کلبه‌ی در حسرتش محصور

باز بینی بازگردد صبح دیگر نیز

تورش اندر دست و در آن هیچ

تا بیاندازد دگر ره چنگ در دریا

و آزماید بخت بی‌بنیاد

.

 اخوان ثالث

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۱۲
  • ۱۰ نمایش
  • ریحانه

نبودنت اگر چیزی رو یاد من داد، این بود که انسان چقدر ضعیفه. چقدر دست و پایش بسته‌ست. هربار یاد تو کردن، هربار به عکس تو خیره شدن، هربار اشک ریختن و هق هق کردن، هربار، هربار تو صورت من زد که چه ناتوانم وقتی نمی‌توانم هیچ کاری کنم تا تو باشی. تا دست‌هایت، آغوشت، نگاهت و صدای تو برگردد. به همه توانستن‌های آدمیزادیِ من خندید و قهقهه زد. انقدر دلتنگم کرد و انقدر ناتوانی رو به رویم آورد که گاهی من رو به دلخوری از تو رسوند. بله. از صفت خودخواهی بیزارم اما این یک سال خودخواه‌ترین بودم. چه کنم که من، بودنت رو می‌خواستم و ناتوانی بدجور زده بود توی ذوقم. رفتن تو، یک شکست بزرگ بود برای منی که چهارده ماه همراهت بودم و با رفتنت، باختم.

روح تو شاد هست. برای شادی روح من هم تو دعا کن.

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۶
  • ۲۷ نمایش
  • ریحانه

نوشتن

۲۷
تیر

یادآوری و نه حتی خوندن مکالمات قدیمی به یادم اورد که چقدر اهل حرف‌زدن‌های رودررویی بودم. درد و دل کردن. حرف زدن از خودم ، از فکرهام، از اوضاعی که می‌گذرونم و از احساساتم. اما از یک جا به بعد نه که نگفته باشم، اما دیگه رودررو نبود. نوشتن شد. تا جایی که خودم احساس می‌کردم تو که انقدر راجع بهش می‌نویسی پس لابد چقدر با دیگران درباره‌ش صحبت می‌کنی. اما واقعیت این بود که تمام صحبت کردنم راجع به خودم و احساساتم و ناراحتی‌هام فقط همون نوشتن بود و خارج از اون جایی نداشت. و یادم میاد که کی این تصمیم رو گرفتم و چقدر اوایلش برام سخت بود. منی که انقدر از خودم هم تو دیدارهای حضوری(البته مشخصه که صمیمی) می‌گفتم و هم مکالمات نوشتاری. هرچی هست نمی‌تونم بگم تصمیم خوبی بود یا بدی. به نظرم یک تصمیم خنثی بود شاید. به هرحال گفته می‌شن. میزان گفتنشون شاید فرقی نکرده. جا و مکانشون فرق کرده. البته فرقی هم نکرده. اون زمان هم می‌گفتم هم می‌نوشتم الان دو در یک شده! تنها فکر می‌کنم باید نوشتنم رو بهتر می‌کرد که نکرد.

طبق خیلی از نوشته‌ها، تیتر زوری! چرا آخه؟

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۷
  • ۲۸ نمایش
  • ریحانه

کنار آتش

۱۲
تیر

به مامان گفتم دوست داشتم بابا بود و با هم می‌رفتیم شمال. مامان گفت کلاردشت؟ گفتم آره. کلاردشت علاوه بر اینکه باعث یادآوری یک‌سال تدریس مامان و تنها زندگی کردن و استقلالش برای منه و پرسش‌های گاه و بی‌گاه من درباره خاطراتش و آرزوی نوجوانی منتهی به جوانیِ! من در زندگی برای تجربه کردن چنین مسیری، من رو به یاد بابا و تجربه‌ی تاریکی جاده‌ی نیمه شب و دوتایی سوار ماشین بودن و پخش شدن آهنگ فرهاد که برای سیاهکل می‌خوند از صدا افتاده تار و کمونچه، مرده می‌برن کوچه به کوچه... می‌اندازه. تجربه مال نه یا ده سال پیشه‌ها... بعد بابا طبق معمول زمزمه می‌کرد همراهش و به من از اون اتفاق می‌گفت... بگذریم. مامان انگار توی چند ثانیه‌ای یاد گذشته افتاده بود و رو بهم یه جور خاصی گفت بریم. انگار که بابا هست و برنامه بریزیم و بریم. مطمئن. و بعد دیدم انگار که نبودن بابا یک‌مرتبه به یادش اومد و صورتش از شوق افتاد و شل شد. گفت کاش آدم می‌تونست از اون دنیا هم مرخصی می‌گرفت و چند روزی می‌اومد اینجا... مثلا سالی یک هفته. بعد با خودم گفتم آدم انگار تا چیزی رو از نزدیک تجربه نکرده باشه یا از تجربه کردنش سال‌ها گذشته باشه یک‌سری حرف‌ها و احساسات و خواسته‌ها و ای کاش‌ها که صرفا احساسی هستند و نامنطبق بر عقل رو متوجه نیست و با لمس کردنش اون حال رو با تمامی وجود می‌فهمه. مثلا مطمئن بودم مامان هیچ اهل این‌جور حرف‌ها نیست و در این موارد واقع‌گرا است. تقریبا محال بود درصورت زنده بودن بابا همراهی کند با آدم که کاش فرد از دست رفته یک هفته برمی‌گشت کنار ما و حسرت بخوره و بالعکس از رفتن آدم‌ها و حسرت بازمانده‌ها حرف‌های واقع‌گرایانه‌تر و حقیقی‌تری می‌زد. نه که حالا نباشد. که بیش از نود درصد مواقع هست و خیلی خیلی بیشتر از ما تفکر و حرف‌هایش به حقیقت مرگ و ناگزیری‌اش و تجربه‌ی واقعی زندگی و کنار آمدن با آن نزدیک است. اما حتمن که دلتنگی فقدان، در اون لحظه کار خودش رو کرده بود. و من این رو تا قبل از رفتن بابا تنها در رابطه با جای خالی مادرش دیده بودم. 

خلاصه که جات خالیه بابا. توی این ماه‌ها کم نبوده روزی که به یادم بیاد که پارسال در همین روزها چه می‌کشیدی و انگار برام سال‌ها گذشته. همینه که هرچه به سالگردت نزدیک می‌شیم برام بی‌معنیه که همه‌ی این روزها فقط یک سال بود. برای من خیلی بیشتر از یک سال گذشت. دلْ تنگه. طبق معمول، خیلی چیزهای گره خورده به تو هستن و تو نیستی و این، روزی هیچ تو باورمون نبود. 

  • ریحانه

کیو کیو بنگ بنگ

۱۴
ارديبهشت

برای اولین بار توی مرور عکس‌های یکی دو سال قبل، حواسم سمت خودم بود. به جای بابا. نگاهم به خودم بود. به دختری که "بودم."

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۲۳
  • ۳۵ نمایش
  • ریحانه

الا به غمگساران

۰۷
فروردين

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

.

YA_SIDI

.

  • موافقین ۱ مخالفین ۱
  • ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۰۴
  • ۴۰ نمایش
  • ریحانه

تصمیمم بر این بود که به خیلی چیزها فکر نکنم. مثلا به جزئیات. به آخرین بارها یا اولین بارها. به اتفاق‌های ریز. اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم و فهمیدم چهارشنبه سوریه، یادم اومد که آخرین شیمی درمانی بابا قبل از سال نو، پارسال روز چهارشنبه سوری بود. اومدم به مامان و فائزه بگم که دیدم نه، صدام بدجوری میلرزه و با سکوتم هم قرار نیست بغض از بین بره. بلند شدم و تند راه رفتم توی اتاقم و زدم زیر گریه. زدم زیر گریه برای همه‌ی خیال‌های خامم. که توی فکر بهار چی از سرم می‌گذشت و چی شد. یاد نوشته‌ی پارسال افتادم که مثل یک مادر قرار بود ذوق کنم از بهار و بابا. اما اون آخرین دور شیمی درمانی بود که به خیر گذشت. دعاهای تحویل سالمون قرار نبود برآورده بشه. مثل همیشه. مثل هر سال. بر خلاف بابا که تحویل سال مقدس ترین لحظه بود براش و اما برای من ... بهار و تابستان از همیشه نحس‌تر شدند. انگار که انتقام نفرت همیشگی من رو می‌خواستن بگیرن. درست وقتی بیشتر از همیشه می‌خواستم خوشبینانه نگاهشون کنم. اما نشد. زشت‌ترین تصویرها رو جلوی چشمم آوردند و این نفرت، همیشگی شد. 

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۵۴
  • ۴۵ نمایش
  • ریحانه

تار

۰۳
اسفند

در یخ‌ترین و خنثی‌ترین حالت ممکن ، در برابر جمله‌ی یادش به خیر اون روزها با خودم گفتم کدوم روزها؟ کدوم خاطرات؟ تو که هرچی یادت میاد روزهایی نبودن که بگی یادش به خیر . نه دختر. خیلی وقته خبری از یادش به خیر اون روزها نیست.

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۰۲
  • ۴۹ نمایش
  • ریحانه

باید می‌نوشتم که یادم نرود. یادم نرود بیست و چهارم بهمن،که باران شیشه های تاکسی‌ها را قطره قطره تار می‌کرد و دقیقه‌ای بعد بند می‌آمد، من هزار بار توی هر نقطه‌ای از این شهر که می‌رفتم بغض کردم و نگذاشتم این قطره‌های لعنتی سرازیر بشوند.

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۲
  • ۵۵ نمایش
  • ریحانه

* امروز خیلی اتفاقی به خاطرم اومد که دو سه سال پیش دکتری به خاطر شرایطم برایم نسخه پیچیده بود که تا بیست و پنج سالگی باید بچه دار بشی و از من چَشم گرفته بود و من هم موقع رفتن جوری خداحافظی کرده بودم که انگار دارم می‌رم که ازدواج کنم و بچه‌دار بشم. انگار که بچه دار شدن مثل خریدن دارو از داروخانه باشد. بعد یادم اومد که بعد از بیرون اومدن از مطبش چه بغضی کرده بودم. جز برگشت خاطره‌‌های گذشته، خاطره‌های نشدن، ترس‌هام هم سراغم اومده بودن. ترس‌های اون موقعم با ترس‌های الانم، فرق داشت. خلاصه‌ی ترس‌هام می‌شد اینکه نکنه یک روز دم اذان صبح بیدار بشم و جای یک بچه، بالشت بذارم روی دلم و خودم رو نگاه کنم توی آینه؟ ترسی که از دوم راهنمایی به ترس‌های من اضافه شده بود. اینکه زندگی، نگیره از من هراونچه که مادرانگی نامیده می‌شه؟ الان برعکس، (هرچند تهش، اون ترس جداگانه همراهم مونده.) ترس‌هام مقابل ترس‌های گذشته‌ن. با یک بدگمانی زیاد.  پیج‌های بچه‌داران پرطرفدار اینستا! رو نگاه می‌کنم و توی دلم می‌گم حالا بذارید بزرگ بشن. اون موقع می‌فهمید. الان با بچه بودن و بامزگی و هوش و لهجه‌ی شیرین و ... سرگرم باشید. بزرگ هم شدند انقدر لذت می‌برید از همه‌ی مصائب جدی پیش روتون؟ هروقت هم که که این فکرها از سرم گذشته‌ن از خودم تعجب کردم و یه جورایی باورم نشده. مثل همیشه هم به خودم نهیب زدم که این حرف تو از خودخواهی میاد. اما جوابی نمی‌دم بهش.

.

* این مدت به شدت دنبال خونه بودیم. خونه‌های نو، خونه‌های ده دوازده ساله، خونه‌های قدیمی‌تر. خونه‌های قناص، خونه‌های پر نور، خونه‌های پرپنجره. خونه های بی حیاط، خونه‌های دلگیر. خونه تو محله‌هایی که هیچ دوست نداشتم و جاهایی که می‌گفتم کاش می‌شد توی این محله می‌رفتیم. اما ته همه‌ی اینا، ناراحت بودم. برای رفتن از این خونه. از این محل. اون وقت دیروز با خودم فکر می‌کردم خونه بچگی‌هامو دوست نداشتم با اینکه خاطرات شیرینش بیشتر از تلخش بود و همیشه تو خاطرم هستن و این خونه رو با کلی اتفاقات بد، خاطرات غمگین، سختی‌های بزرگ شدن، انقدر دوستش دارم. آیا داستان یک چیزی شبیه این جمله است که آنچه مرا نکشد قوی‌ترم می‌سازد؟ یک روز مدام با خودم می‌گفتم چقدر دل بریدن از تعلقات؟ چقدر دل کندن؟ مهلت بدین. بعد یکهو با خودم گفتم بَه. خانومو ببین. یه زمانی که کُشته بودی ما رو با بریدگیت. اما بازم جوابی ندادم بهش.

.

* مسئله‌ی بغرنج درس. بله، مثل یک قفس تنگ تنگ تنگ دست و پای مرا بسته است. باز هم خودم هم باورم نمیشه این میزان از کلافگی و پس زدنش. این میزان علاقه به چیزهای دیگری که درس خواندن در این شکل فعلا درش گم است. اینکه هر روز فکر کنم کاش می‌تونستم ول کنم و به حرف هیچ بشری هم اهمیت ندهم و بروم دنبال کار و زندگی خودم و ذهنم و از دستش نجات بدم.

.

* من از تو نمی‌پرسم. نمی‌پرسم "تو کجایی؟" اما دوست دارم از من بپرسی. بپرسی تو کجایی؟ ریحانه. اون وقت انگار که منتظر بوده باشم، انگار که با خیالی راحت که نترسم که فکر می‌کنی خودم رو لوس کردم ، خودم رو باختم، که بلد نیستم از پسش بر بیام، که بیخودی بی‌تابی می‌کنم، فقط بزنم زیر گریه و بغلت کنم. که بگم نمی‌دونم. به خدا نمی‌دونم. گم شدم بابا. بگم از دلهره‌های بچگی و اضطراب‌هام. بگم از روزهای مریضی مامان که چقدر بهم سخت گذشت اون سال‌ها وقتی توی بیمارستان می‌دیدم که مستاصل گریه می‌کند و توی خونه بی‌قرار خانه رو متر می‌کند. بگم که چه سخت گذشت شب‌هایی که خودم رو به خواب زدم. که چه بار بزرگی از ترس همراهم بوده همیشه. بگم از روزهای سخت امتحان شدن تو و مامان که چند سال به درازا کشید. بگم از بیماری تو. از رفتنت. از همه چی و نترسم که فکر کنی دارم مظلوم نمایی می‌کنم...

.

*فکر می‌کردم آدم یک روزی ورزیده می‌شه توی تموم شدن‌های مختلف زندگیش. توی از دست دادن‌های مختلف زندگیش. آدم انقدر تموم می‌شه و از دست می‌ده تا یادش بگیره. تا بفهمه باید کنار بیاید و یادش می‌مونه همه دفعات قبل رو و کمتر زخم می‌خورد. اما توی تاریخ خوندیم که هر اتفاق تنها یک بار می‌افتد و تکرار و تکراری نمی‌شود. پس هر تموم شدنی، هر از دست دادنی، گرچه تو مفهوم کلی اونها تکرار می‌شن اما در بطن ماجرا هربار اتفاقی تازه و بدیع و منحصر به فرد رخ می‌ده. هیچ دو اتفاقی، هیچ دو رخدادی عین هم نیستند... آدم‌های زیادی از دست دادم. چه به مرگ، چه به رفتن، چه به ناپدید شدن و هیچ بار تکراری نشد این گردش دایره وار... 

راه زیاده تا تو از من راضی باشی. نبودم. نبودم جوری که تو آن بالا، از من آسوده و راضی باشی. به ظاهر آدم که نیست. به قلب منه. تو هم که می‌بینی قلب منو. 

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۲۹ دی ۹۶ ، ۱۶:۲۱
  • ۱۰۵ نمایش
  • ریحانه